خداوند بود و من و تو
تنهای تنها
ساقه ات در تمام وجود خاکی ام ريشه
دوانده بود که آن ناشناس از راه رسيد
تو را چيد و با خود به آن شب خيس پراز شهوت برد
در زير پيکر سنگين آن ناشناس از فرط لذت و درد !
به خود می پيچيدی
که ناگهان
قطرات خون ساقه معصومت را آلود
و آن هنگام بود که ريشه نيمه جانت خشکيد
و علفهای هرز وجود خاکی مرا پر کرد
عشق برای هميشه مرد.... و خداوند برای آن ناشناش نام انسان را برگزيد
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: